برای ت می نویسم..

ارتباطِ مستقیمِ رنگ دنیا با لال شدنِ زبانِ من!

دارو جزء فهرست داروهای تحت کنترل بود و شرکت واردکننده اش هم یک شرکت فوریتی_تک نسخه ای و پروفرمای ش بدون اخذ مجوز اداره مخدر آمده بود زیر دستم. توی آن شلوغی و وِلوله ی کار، مجوز واردات داده بودم. قطعاً اشتباه کرده بودم، اشتباهی از سر شلوغی و بدون عمد. نماینده ی شرکت دیروز آمده بود و یواشکی داشت می گفت که مهندس فلانی اداره مخدر گفته که خانوم فلانی (من را می گفت!) باید روی مجوز بنویسد که خبط کرده و چند دری وری دیگر تا ایشان زحمت صدور مجوز بین الملل را بکشند و نهایتا مجوز ورود دارو را دوباره بگیرند. با هر کلمه، "ببخشید" و "بلانسبت" را با خجالت تمام می گفت و من هم نیش م باز و بازتر. خنده ام گرفته بود. فکر کنم خدا زده بود پسِ سرم که خم به ابرو نیاوردم! آخرش گفتم بی خیال آقای نماینده، اصلا دُنت وُری! نماینده هم با تعجب بی خیال شد و راه ش را کشید و رفت. یکی دو ساعت بعد آقای نماینده آمد پیش م و گفت بدون هیچ حرف و حدیث دوباره ای، مهندس فلانی کارش را انجام داده و دوباره پروفرما می آید پیش شما (من را می گفت!) برای کارشناسی و صدور مجوز ورود. داشتم با خودم فکر می کردم اگر به حرف این واسطه (با فرضِ صد در صد درست بودن تمامی این وقایع) توجه می کردم و عصبانی می شدم چه می شد؟

+ گاهی هیچ کاری نکردن، بهترین فعلِ دنیاست..

   + معصوم گلی ; ۳:۱٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٢
comment حرف هایَ ت ()

خوش مزگی های سفیدِ شیر برنجی..

یک وقت هایی برای این دلِ کوچولو باید بی خیال دنیا شوی، به هیچ کس هم دخلی ندارد. یک وقت هایی برای جانِ دل ت، برنج نیم دانه خیس کنی و شیر برنج بدون شکر ی را بار بگذاری که جز خودت زیر این سقفِ دوتایی طرف داری ندارد، همَ ش بزنی که تَه نگیرد و به یاد مادر بزرگی که کم از او یاد داری یک پینچ نمک بریزی داخل ش که برکت و روزی زندگی ات به لطف خداوند زیاد شود، برای خودت پارتی بازی کنی و گلاب را بیشتر از همیشه خالی کنی توی ش و حظ ببری از عطری که دیوانه ات می کند. کاسه های شیر برنج را بچینی رو کانتِر و توی دل ت به خودت به به ی بگویی. از دما که افتاد بگذاری در یخچال که سردش برای ت دل چسب تر شود. وقت خوردن یک بار روی ش عسل بریزی و طلایی شوی.. بار دیگر مربای آلبالو با سفیدی اش، تو را صورتی دخترانه کند.. مربای بهار نارنج را از قلم نیندازی و بدون ترس ِ پر کشیدنِ بهار از آشپزخانه ات، شیر برنج ِ سفید را مهمانِ مربای مادربزرگ پز ِ هم سر کنی..

دل کوچک م تقصیری ندارد، می خواهد خوش باشد.. می گذارم خوش باشد..

   + معصوم گلی ; ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۸ بهمن ۱۳٩٢
comment حرف هایَ ت ()

دیگران را خِرد آموخت، مرا مجنون کرد..

سَرَت به مُعرق که گرم می شود، روی آن ایکیا ی قرمز ِ گوجه ای لم می دهم. رادیو آوا به افتخار ِ دل های طفلکی مان می خواند. زل می زنم به دستان ت، چه با دقت اره مویی را بالا و پایین می بری. براده های چوب ِ نارنج چک چک می ریزند پایین. بوی چوب چشمان م را می بندد..

برای خوش بودن ِ با تو، چه کم دارم..

   + معصوم گلی ; ۸:٢٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٢
comment حرف هایَ ت ()

دل م برای ت می سوزد بد بخت..

شده ام کانتِر ِ گول خوردن ها ی ش، هر بار که یواشک ی دِیتا را تلفن ی یا حضوری (راه های دیگر از چشم م دور می ماند لامذهب!!) می رساند به دست "می دانم که ها"، دل م می خواهد مثل این فیلم ها ی قُزمیت بزنم زیر گوش ش و بگویم بیدار شو از خواب غفلت! هر بار که خود را به درجه ی یک پادو برای فلان شرکت تنزل می دهد، دل م می خواهد یک سطل و تی بدهم دست ش و بگویم همین را می خواستی؟ تی بزن.. هر بار که خبری از رشوه گیری های ش را می شنوم، به یاد پسر های یک ساله و ده ساله اش می افتم، قربانی شدن شاخ و دُم که ندارد، دارد؟ هر بار که رئیس از ترس سر و صدا شدن و از دست دادن میز ریاست ش (این خوش بین انه اش بود!) لام تا کام اعتراض ی نمی کند دل م می خواهد بار و بندیل م را جمع کنم و کوچ کنم به سرزمین پنگوئن ها.. شکی به "مشت نمونه ی خروار" ندارم..

آیا من یک کاسه ی داغ تر از آش هستم؟

   + معصوم گلی ; ٧:۱٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٢
comment حرف هایَ ت ()