برای ت می نویسم..

وَإِلَیْهِ مَتَابِ..

"قُلْ هُوَ رَ‌بِّی لَا إِلَـٰهَ إِلَّا هُوَ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَإِلَیْهِ مَتَابِ"

[سوره مبارکه رعد، آیه 30]

رو بِ روی ت، جسارت نگاه ندارم،

با آن چشم های بسته می بینم ت که برای م لبخند می زنی،

خودت گفتی بگو، می گویم ت..

"به تو باز می گردم"..

   + معصوم گلی ; ٧:٠٧ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٢
comment حرف هایَ ت ()

داشتنِ زبان، جنبه می خواهد!

خُب تقصیر من چیست شکم ش شبیه شکمِ خانم های درحال مامان شدن بود؟! اصلا چرا مانتوی کمر دار پوشیده بود و بندش را آن قَدَر سفت بسته بود که سوءتفاهم پیش بیاید؟! آن برق مهربان ی چرا باید توی نگاه ش به چشم م بیاید که صاف برگردم توی چشم های ش زل بزنم و با لبخندی پر از ذوق زدگی بپرسم: "شما باردارید؟"، او هم سرخ شود و بگوید "نه" و قسمت آویزان شال ش را بیندازد روی ناحیه ی قُلمبه و من هم مثل یک آدم برفیِ آفتاب دیده، آب بشوم از خجالت؟!

+ این دومین بار بود که این چنین ملت را شرمنده ی از خارج شدن تناسب شان کردم و خودم را شرمنده ی حرف زدن های بی حساب م!

++ خدا جان، استدعا دارم مرا لال بفرمایید!

   + معصوم گلی ; ٦:٥٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٢
comment حرف هایَ ت ()

من سیاه ام، تو سپید..

"یَا مَنْ یَکْفِی مِنْ کُلِّ شَیْ‏ءٍ وَ لا یَکْفِی مِنْهُ شَیْ‏ء ..."

                                 [بحارالانوار، ج 92، ص 208]

موعدِ دیدنِ آن خواب های مخصوص که سَر آمد انگار دل م را شنیدی،

برای م معجزه کردی، باز هم از آن رویاهای سپیدِ پنبه ای..

از "تو" تعبیر تر؟ این خواب ها واقعی تر از این نمی شوند..

   + معصوم گلی ; ۳:٢٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٢
comment حرف هایَ ت ()

اعتراضِ خشمگین انه..

خیلی وقت است تلویزیون در خانه مان تقریبا بلا استفاده (به جز تماشای یکی دو تا برنامه ی خوب مثل رادیو هفت) شده است، خُب بالتبع اخبار هم به ندرت می بینم. اصلاً دروغ چرا دیگر علاقه ای به شنیدن اخبار ندارم، تناقض بین واقعیات زندگی مردم با آن چه می شنوم آن قدر زیاد است که ترجیح می دهم صورت مسئله را برای خودم پاک کنم.. فقط هر چهار پنج روز سَرَکی به برخی سایت های خبرگزاری می زنم به چند دلیل که توی دل م بماند بهتر است! امروز هم گشت می زدم و از این پنجره سَرک می کشیدم به آن یکی تا چشمم خورد به این خبر: "همایش همبستگی با تیم ملی" با کلی هم عکس! خبر را خواندم و عکس ها را که دیدم، شاخ درآوردم.. این را هم بگویم من آدمِ فوتبالی ای نیستم، البته قبل تر ها بودم اما چند سالی است والیبال و بسکتبال جای ش را در دلم تنگ کرده اند.. این همه خرج و بریز و بپاش که چه؟ همایش را می گویم.. این تیم ملی فوتبال عمراً از گروه ش بالا برود (حالا اگر صعود کرد نیایید این جا یقه ی مرا بگیرید!)، اصلا این همه افتخار نصیب تیم ملی والیبال شد، برای شان چه کردند؟ خدا وکیلی تمام افتخارات فوتبال ایران از زمان پیدایش ش در ایران به اندازه ی این سه سال والیبال می شود؟ اصلا فلسفه ی این برنامه چه بود؟ ...

+ از این دست همایش ها زیادند، می دانم، این یکی بیشتر زور داشت!

++ به خودم حق می دهم اخبار نخوانم و نشنوم و نبینم..

   + معصوم گلی ; ٧:۱۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٢
comment حرف هایَ ت ()

یک پیشنهاد نا بِ جا دارم، خدا!!

قبول دارید بعضی آدم ها فارغ از جنسیت شان و حریم ی که دارند (و البته داریم)، بوسیدنی هستند؟ 

دیروز یک دندانپزشک از نوعِ آقا، آن هم پیر، با موهای پنبه ای برفی، کم حرف و پر از حس بابابزرگ انه و از همه ویژه تر کاردرست، دندان عاقلِ من را کند و آورد جلوی چشم هایم و با یک نیم چه لحن ی سوال ی همراه با یک لبخند محو گفت "می خواهی اش" تا نشان دهد در اعماق دل این پیرمرد دوست داشتنی، یک پسربچه ی طناز وجود دارد! بعد از مراسم وداع با کمی از عقل م که گلوله شده بود توی آن دندانِ هشتِ بالای چپ، دل م می خواست یک بوس مهربانانه اش کنم، از این بوس هایی که نثار بابابزرگ ها باید کرد، البته بنده خودداری کردم و در عوض هزار بار هِی تشکر کردم و لبخند ملیح زدم و منت سرشان گذاشتم که به زودی برای کشیدن دندان عقلِ دستِ راست ی هم می روم پیش شان!!

+ کاش یک جاهایی در برخورد با نامحرم ها تبصره ای چیزی وجود داشت! خدا وکیلی نیت م خیر بود، خدا شاهد است!

++ احساس می کنم کله ام از حالت توازن خارج شده است، یعنی این یک نیم بندانگشت دندان این قَدَر وزن داشت؟!

   + معصوم گلی ; ٦:۳٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٥ اسفند ۱۳٩٢
comment حرف هایَ ت ()