برای ت می نویسم..

خورشید خورشید، تابانِ تابان..

آخیــــــ ش.. بالاخره تمام شد.. یادم می افتد به صفحه ی آخرش که رسیدم راضیِ راضی نفس م عمیق، عمیق تر شد..

یک کتاب دیگر از "خالد حسینی"ِ افغان.. قصه ی زن افغانِ درگیر در جنگ های داخلی و خارجی.. قصه ی زن افغان که درد، برقَع اش می شود.. قصه ی ستم های جنسیت ی و اختلاف فرهنگی و طبقات ی به زنِ افغان.. قصه ی رنج های حرامی بودنِ مریم ی "حرامی" که می رسد به لیلا یی "حلال زاده"، تقابل جالبی است.. و کُنش و واکنش این دو، تا انتهای داستان.. با این که "بادبادک باز" (کتابِ دیگری از خالد حسینی) زودتر به دستم رسید، آن قدر نخواندمَ ش تا "هزار خورشید تابان" (با اسمِ اصلیِ "هزار خورشیدرو") جای ش را گرفت! جایی خواندم که نویسنده گفته بود داستان، اقتباس ی است از گفتگوهای ش  با زنِ افغان.. شاید چون تنها شنیده ها ی ش را نوشته باشد، در بعضی قسمت ها کمی داستان بالیوودی به نظر بیاید، اما نمی شود از نثرِ روان و زیبا ی داستان به راحتی گذشت..

این بیت از صائب تبریزی بهانه ای بود برای نویسنده، برای نام کتاب ش:

حسـاب مه جبینان لب بامش که می داند

دوصد خورشیدرو افتاده در هر پای دیوارش

خبر ها زیاد است، روز ها شِکرین.. شُکر.. دل م روشن است.. شُکر..

   + معصوم گلی ; ٥:٥٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٢
comment حرف هایَ ت ()

سه چشم ه شده ام!!

سلام شب ستاره ی من..

قصه ی امروزمان از یک روزِ گرمِ تابستانی شروع می شود با دیروزی گرم و فردایی گرم تر..انگار آن روز مثل جوجه طلاییِ تازه از تخم درآمده شده بودم.. ظاهراً بقیه همان قبلی ها بودند اما تهِ دنیا با دو سه روزِ پیشَ م مرموز فرق داشت.. خودِ خودم هم نعره می زد که من منِ دو سه روزِ قبلی ام نیستم.. طفلَ ک نعره اش هم بیخودَ ک ی نبود.. دیگر خبری از های و هویِ گذشته نبود، وقتی از چند قدمیِ دکه ی روزنامه فروشی پا پا کنی، دست دست کنی برای قاپیدنِ "همشهری جوان"ِ محبوبَ ت که نکند وصله ی ناجورِ هم باشیم، حواسَ ت تیز تر از قبل دنبالِ جای خالی هاست، وقتی طول و عرضِ چین چین های صورتَ ت، وقتِ خنده تصاعدی می شود دستگیرَ ت می شود که یک تغییرات ی فرا زیر پوستی دولُپی قورتَ ت داده، وقتی یکی دو تایی سفیدی پس از تفحصِ فراوان لا به لای سیاهی موهایَ ت کشف می کنی و هر بار هم خودت را به کوچه ی علی چپ می زنی که گمِ شان کرده ای، یعنی "خداحافظ" دهه ی بیست..

حالا فکر نکنی خبری از بوی دَم کشیدن و پختگیَ ت هم باشد ها، نــــه.. هنوز هم گاهی مغزت قد به بعضی سوالاتِ زیرِ سی سال نمی دهد و با چَشمان ی فراری خودت را به نشِنیدنِ سوالاتِ بدونِ جواب می زنی، بخواهی قضاوت کنی مدتی است زمان من را از شیرِ "جوانی" گرفته است.. در حضورت یواشکی اعتراف می کنم تکه ی بزرگی از من جدا شده است، کنده شده است.. نه این که ناراضی باشم.. شُکر.. این مسیر ناگزیر به طی شدن است.. خبری از دور برگردان هم نیست.. انگار به سی که می رسی سه چشم ی می شوی.. یک چشمِ گنده پشتِ کله ات کارش می شود فلش بک به لحظه های تمام شده ات، بد ذات هی حرصَ ت می دهد.. نتیجه اش هم این می شود که شدیداً و عمیقاً افسوس بخورم که چرا لحظه هایی را نادرست چیدَم.. که چرا گه گاهی قدم هایی را به اشتباه برداشتم.. که چرا زبانم بی خودَک ی چرخید.. که چرا آدم های کوتوله را به زندگی ام راه دادم و برای خارج کردنِ شان از دایره ام دیر جُنبیدم.. افسوسِ دلِ طفلکی ام را می خورم که چرا گذاشتم بشکند، که چرا گه گاهی مجوزِ اشک ریختنش را صادر کردم، چرایی به دل دادگی های اشتباهی اش به نباید ها.. این راه را شاید تو هم بروی که قطعا می روی که کاش نپرسیده نروی، ندانسته نروی، نسنجیده نروی.. حالا با خودت نگویی این دیگر چه تراژدی ی است! نه دختر جان، همه ی آن روزها تلخ نبود، فقط اندازه ی یک خاطره بودن.. داشته هایَ م، خوشی هایَ م، از نداشته هایَ م، از آرزوهایَ م بیشتر است، خیلی بیشتر.. شُکر.. خوش مزگی هایَ ش آن قَدَر زیاد هست که بگویم شُکر..  شُکر حتی بابتِ بدمزگی ها.. که خوش مزگیِ مطلق عِینِ بی مزگی است..

حسِ عجیبی است حسِ کنده شدن از لحظه ی قبلَ ت.. قدرِ این لحظه را بدانی بُرده ای.. قصه قصه ی تکرار نکردن است.. تکراری نشدن.. تازگی کردن.. تازه ماندن..

برای مان همیشه تازه ای، همیشه نو یِ بازارمان..

   + معصوم گلی ; ۸:۳٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٢
comment حرف هایَ ت ()