برای ت می نویسم..

رقصِ پا بر رینگ..

صحبت از یکی از اندک نقاط اشتراک مان شروع شد، داروساز بودن مان.. من در یک سیستم دولتی و او در یکی از بزرگترین شرکت های خصوصی داروسازی.. از کار حرف زدیم و مشکلات و دغدغه ها مان.. از ساعت کاری و حقوق. تا پنج ششِ عصر بیرون از خانه با کاری سنگین و پر استرس در عوض ماهیانه هشت میلیون تومان پول رایج مملکت. درآمدش برای م وسوسه انگیز بود، در دل آه ی کشیدم و یکی دو بار هم فحشی نثار عقلم کردم که چه "بله"ای و کجا گفتم! با افتخار از موقعیت شغلی اش حرف می زد، برق چشم های ش بُردِ یک گفتگوی دو نفره را نشان می داد. کم نیاورده بودم، از پنج شنبه های تعطیل و ساعات کاری کوتاه و امنیت شغلی و داشتن یک مرخصی زایمان نُه ماهه بدون استرسِ قاپیده شدنِ موقعیت شغلی توسط یک رقیب دفاع کردم.. از نگاه عاقل اندر سفیه اش معلوم بود که در دل خنده ای سر داده و یک چیزهایی هم بارَم کرده باشد. گوشه ی رینگ بودم!! خودش حرف را به بچه کشید، به دو پسر 9 ساله و 2 ساله اش. از سختی های مادر بودن گفت، حرف به این قسمت که رسید هر جمله ای که از دهانش درمی آمد بوی ناگزیری می داد. از سر کنجکاوی پرسیدم کسی کمک تان می کند. یک "نـــه" ِ گنده جواب م بود. هم پیشه ام، برای بزرگ کردن پسرها از یک مامانِ یدکی به اسم پرستار استفاده کرده بود. صبحانه و نهار و تمیز کردن خانه و ترو خشک کردن بچه ها کار مادرِ شماره ی 2 بود. یک مادر بودنِ قلابیِ یازده ساعته با خدماتِ اضافه!! حالا نوبت تعجب من بود. همسرش هم داروساز و عضو هیئت مدیره ی شرکتی خصوصی، درگیر به طوری که فقط آخر شب ها در خانه دیده می شد. ادامه داد از شدت خستگی ساعت نُهِ شب خواب است، بچه ها را هم به زور خواب می کند، همان ساعت. پس شد یک مادرِ 3 ساعته!! که قطعا خالص و مفید و شاید با کمی خوش بینی یک ساعت ی می توانست کنار پسر ها مادر بودن ش را مرور کند. نگاه متعجب م تبدیل به نگاهی ترحم آمیز شده بود.. افسوس و ناراحتی در لحن حرف های ش لول می خورد. یک پرده ی شفاف روی نگاه ش زاییده شده بود. به فکرِ بُرد نبودم. این کل کل عاقبت نداشت. از موضعِ دل داری ادامه دادم: آخر هفته ها که با آنها هستید و جبرانِ روزهای.. دوباره یک "نـــــــــه"ِ دیگر..!! این مادر نمونه آخر هفته ها را هم دربست در اختیار کلینیک زیبایی پوست و مو بود، پیِ خرید کیف و کفش و البسه، با دوستان سرگرم.. ترحم فروریخت.. شد خشم از مادری که نمی خواست مادری کند.. خشم از یک پدر و مادر قلابی.. حساب بانکی پُر، خانه ای چند صد متری مجهز به هر چه که مثلا آرام ت می کند، فلان مدلِ اتومبیلی ی که اگر یکی دو مدل هم پایین تر می بود آسمان به زمین نمی رسید، سفر به فلان کشور اروپایی که اگر مثلا می شد آسیایی از کسی بازخواست نمی شدی.. هر چه که می شنیدم برایم تبدیل به یک "چرا" شده بود.. هنوز مادر نشده ام، شاید کمی تند رفته ام، اما به این فکر می کنم که مگر برای آوردنِ انسان ی به این دنیا گردن مان زیر گیوتین است؟ خودخواهی.. چه می دانم شاید هم بستنِ دهانِ این و آن.. یا بچه آوردن که بچه آورده باشیم.. کاش می دانستم در بطن این خانواده ی چهار نفره چه می گذرد..

دارد یک چیزهایی یادمان می رود.. دارد تند و تند دور می شویم.. عجیب ترین وداع با خودمان.. با هستی..

   + معصوم گلی ; ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٢
comment حرف هایَ ت ()

باز هم شرمنده کردی!!

خوبِ خوبان..

یک وقت هایی یک چیز هایی بین دو نفره های مان پیش می آید که معجونی از تلنگر، لذت و شُکر گزاری است.. به نظرم دماسنج و جیوه اش فقط میزان ی برای گرما و سرما و به راه انداختن و جمع کردن پنکه و کولر و بخاری و شوفاژ و این چیزها نیست. دل نزدیکی آدم ها و هم سو یی شان هم ترمومتر دارد..

از دو ماه پیش می دانستم تاریخ امتحان کِی است، از دو ماه پیش به همه با بلندگو و بی بلندگو اعلام کرده بودم "بنده امتحان دارم". حتی از خبر دادن به سارا عرفانی هم غافل نشده بودم که انتظار اتمام ترجمه و کنترل ترجمه ی بچه ها را تا دوشنبه نداشته باشد. دوشنبه را برای مرخصی گرفتن گذاشته بودم کنار. به بهانه ی درس خواندن، دو هفته ی تمام خانه ام شده بود دوده و گرد و خاک، آن هم کسی که خیـــلی تمیز نیست ولی خُــــب، تمیز است! من ی که کمتر پیش آمده بوده آشپزخانه را بوسیده باشم و گذاشته باشم کنار، از دو روز قبل از امتحان خداحافظی کوچولویی با پخت و پز به راه انداخته بودم.. در لوس بازی هم انصافا چند روز مانده به روز موعود کم نگذاشته بودم، آن قَدَر که یک وقت هایی از خودم چندش م می شد.. نمی دانم انگار که قحطی زمان آمده باشد و هول که نکند دیگر وقتِ هیچ کار اضافی برایم آن تَه مَه ها نمانده باشد، یاد کارهای نکرده ام افتاده بودم! البته بنده در وقت تلف کردن یدِ طولایی دارم!! به بهانه ی خودآزمایی و دیدن سوالات در سایت مربوط به امتحان، حسابی ولگردی و وب گردی می کردم، یک سوال می خواندم و دو تا پیج باز می کردم!! موقع خواندن هم بساطی داشتم شگفت انگیز!! دَم رو روی تخت خودم را وِلو می کردم و بالش را نرم زیرِ بازو می گذاشتم و با 11 - 10 مدادِ رنگی قد و نیم قد به جانِ جزوه ها می افتادم، خط های صاف و کج و کوله و موج دار زیر قسمت های مهم، یک جاهایی هم مستطیل و مربع دورِ لغات و اصطلاحات مهم، دفتر نقاشی ام رنگی رنگی شده بود!! وسطش ویرهای مختلفی هم به سراغ م می آمد، یک هو یاد کتاب داستان های کوتاه آنتوان چخوف می افتادم که جزو همان کتاب هایی است که اگر نخوانمش مدیونشان می شوم، به طرفة العینی جهیدن به سمت کتابخانه و بلـــــــــه!! ویرِ بافتنِ کیسه ای قلاب بافی.. ویرِ صحافی کردن جزوه های امتحانی با کمک پانچ و نخ های کاموای رنگی.. نمی دانم چه حکمتی دارد این شب های امتحان، که حس می کنی تاریخ انقضائت روز امتحان می رسد و تو هم ووری ووری کارهای یواشکی و غیر یواشکی و علافی و خوش گذرانی! دو ماه مهلت م شد یک ماه، بعد هم دو هفته، به سه روز رضایت دادم و قول و قرار با خودم که مثل بچه ی آدم بنشینم پای جزوه ها، مدیون من هستید اگر فکر کنید آن سه روز درسی خوانده باشم، من فقط 24 ساعت وقت داشتم و 5 تا جزوه ی حفظ کردنی که بر سرِ ژولی پولی ام خراب شده بود!! ساعت 8 - 7 شب قبل از امتحان انگار که یک لشگر اسب سوار یورتمه برود توی شکم م، استرســــــــــــی گرفته بودم مردافکن، دیگر از روی توالت هم خجالت می کشیدم!! از آخرین باری که استرسِ شب امتحان کشیده بودم 9 - 8 سالی گذشته بود، یاد شب بیداری ها و صبحِ زود بلند شدن ها بخیر، قرارِ تلفن های پنجِ صبح من و مریم جان، کم خوابی ها و ستون های کج و معوج جزوه و کتاب، شیمی دارویی 1 و 2 و 3 ای که پُر از ساختار و گروه های کلیدی دارو ها بود، فارماکولوژی و اطلاعات دارویی و میکروبیولوژی و انگل و حشره.. زود گذشت..

خُب وسط این میدانِ بُکُش تا کُشته نشوی، "هم سَرِ" جان شده بود شوالیه ای زره بر تن با هاله ای زرد رنگ دور سرش (هاله رویت شد، اسنادش هم موجود است!!) و دو بال سفیدِ پَرپَری بر پشت ش، دورم می گشت و انواع ویتامین دهی های مادی و معنوی به دخترِ درس نخوانِ خانه!! یک تنه هر چه که باید می بود و نبود را داوطلبانه و به شکل ی کامل رفع و رجوع می کرد، شب پا به پای من سعی کرد بیدار بماند، نماند اما انگار که ماند.. صبحِ روز امتحان یک عدد نان بربریِ داغ و تازه وسطِ سفره ی صبحانه پهن بود و باز هم شوالیه ی دوست داشتنی ام که بساطِ صبحانه را فراهم کرده بود.. این فداکاری به درست کردن ناهار هم خاتمه پیدا نکرد، شد سرویس ایاب و ذهاب تا محل برگزاری آزمون و برگشت به خانه.. فروتنانه کمک بود، سوپِرمنِ بی شنل ی که پرواز نمی کرد اما بود، مهربانانه در کنارم، نه آن چند روزِ هولناک، که تمام لحظه هایی که دو نفره بوده ایم، همیـــــــــــــــــــــشه..

بنده مُخلصِ "هم سَر" ی هستم که خدا را شُکر برای م بهترین است.. این نمونه ی کوچک ی از مهربانی کسی است که دم به دمِ غرغرهای این 5 - 4 ساله ام، پُر توقعی هایم، شیطنت های خارج از قاعده، مرا مدارا کرده است.. صبور و بخشنده.. الحمد لله.. ممنون برای لطفی که خدا در حق م داشته است.. من قدردان ت هستم خدا.. من قدردان ت هستم هم سَر.. همیشه ان شاءالله.. ممنون خوبِ خوبان..

   + معصوم گلی ; ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٢
comment حرف هایَ ت ()

یک دُردانه بیشتر..

سلام ملکوت ی..

فرشته ای از جنسِ خودت دیشب به زمین فرود آمد، لَندینگ ی باشکوه، آرام و آهسته، با قدم های یواشکی، ملیح، بر زمین مان نشست، آغازی برای مادرانگیِ خاله سمانه ی همیشه مهربان.. "سِلما" ی سُرخ و سفید، با چشمانِ باز و گاهی بسته، با موهای مشکینِ پُرپُشت، ناخن های ریزه میزه ی بلند، آرامِ آرامِ آرام، انگار که آرامشِ مادر جانش را شش دانگ به اسمِ خودش زده باشد، نه گریه ای، نه جیغِ بنفشی، خاله سمانه هم مثلِ همیشه صبور، گه گاهی اشک ی از سرِ شوق می ریخت، جان م.. دل نازکِ من.. مادر شدن ش مبارک..

به لیستِ بلند بالای تولد ها، یک پانزدهِ شهریوری علاوه شد، یک دُردانه بیشتر.. جمعِ شهریوری ها جمع، مامان شهلقا ی تک دانه ام، سِلما ی فسقل، خاله مریمِ نازنین و آناهیتا ی ناب.. شاید تو آن شهریور ی پنجُ م باشی..

بوی توطئه می آید، نکند نقشه کشیده ای دل مان را حسابی برای دیدنت آب بیندازی، غمی نیست.. غم، آزرده شدن دلِ شیشه ایِ شماست..

   + معصوم گلی ; ۸:٠۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٢
comment حرف هایَ ت ()

...خیرٌ حافظا...

آسمان یِ من..

این روز ها فکرم آن قَدَر از وسوسه شدن و "نه" گفتن و اَنگِ چشم داشت پُر شده که میان رفتن و ماندن مُرددم..

این که در قبال هر چه که به تو وصل است مسئول باشی، دل گُندگی می خواهد، انگار که مسئولیت کِش باشد، هر کارَش کنی بر می گردد سمتِ تو..

فقط یک جاهایی غلیظ و رقیق می شود، بر می گردد به چرایی مسئول بودن ت، یک وقت هایی این مسئولیت وابسته ات هم می کند، شاید هم عادت است، اما به گمانم عادت وادارت نمی کند به تکرار انجام وظیفه، به تکراری مسئول بودن..

یک وقت هایی هم می شود دل بستگی، حالا نمی دانم این مسئول بودن می شود عادت و آن وقت عادت می شود دل بستگی یا که بی واسطه گری، مسئولیت ت می شود دل بستگی ت..

احتمالِ دو جهت ه بودنِ این بُردار هم هست، این که از سر دل بستگی حتی به روزمرگی تن دهی، کششی که مسئول ت می کند، دوست داشتنی که وادارت کند حتی یک جاهایی از سرِ انجام وظیفه به دل خواست هایت بگویی "نه"..

تازگی ها به 8 صبح (با اغماض و شاید هم ارفاق 8 صبح!) رفتنم سرِ کار وابسته شده ام.. تن داده ام به 6 ساعت و نیم سر و کله زدن با همه جور پروفرما و فاکتوری، آمار نامه ها، لیست IRC ها، پوشش بازار دارویی، میزان تولید، رقم 50%ِ کلیشه ای، برندِ اصلی بودن و داستانِ 5% اش، رای های کمیسیونِ گاهی عجیب و غریب، پرونده ها و نامه ها، اسم های برند ی که جدید به گوش م بر می خورد، مرور اندیکاسیون ها که به تکرار نیفتم، مقایسه ی فرمولاسیون ها، با همکار ی که شعورت را نمی بیند، با مدیر عامل و مسئول فنی شرکت ی که قیمت م را می پرسند.. استعلام و استعلام که مبادا دست از پا خطا یی کنم و دوای دردِ کودکی سرطانی فدای جاه طلبیِ وارد کننده اش شود.. کم غر غر نکرده ام، اصلاً کم پیش آمده که خستگی به سراغ م نیامده باشد، اما از اینکه امروز هم خریده نشده ام و عزت ی که دست نخورده باقی مانده است با غرور شُکری می گویم و باز هم خودم را می سپارم به بهترین نگاه بان.. این روز ها آدم های دور و برم را به حقِ مشاوره ی ماهی 3 میلیون تومان می خرند.. رانت اطلاعاتی.. اطلاعاتی که کلید دارش من نیستم، هیچ کس نیست، دانستن حق همه ی دیگران است.. عزتِ نفس از هوا یی که از آن نَفَس می گیرم پر زده است، فراری اش داده اند.. شرافت م، عزیز تر از دست به سینه بودن در برابر اوامر خارج از ضوابط است.. عزت م، عروسک خیمه شب بازی بیزینس مَن های وصل به پشت پرده ها نیست.. شاید نتوانم مُصلِحِ حاکمیت سرزمین م، مردم م، سازمان م، اداره ام باشم، مُصلِحِ دو سه متر مساحت تحت اختیارم که هستم، چشمان م هم بازِ باز، دستان م آن قَدَر توان دارد که قلم م بر خطایی که از قِبَلَ ش ارزی خارج شود و دارویی بی اثر وارد و هزینه ای تحمیل ی بر ایران ی جماعت، خطی بکشم و "نه" ی بگویم.. مُعاف ی را عدم نکنم و عدمِ مُعاف ی را مُعاف.. اگر امین م دانسته اند، بلند پروازی، امانت داری را از یادم نَبَرد..

روز ها نَفَس گیرند.. دل خوشَ م به نگاه ی که همیشه و همه جاست، نگاه بان.. حافظِ دست و زبان و چشم م، فکرم، قلب م، فاللهُ خیرٌ حافظا.. کاش باز هم نگاه از ما بر ندارد..

منتظرِ نگاهِ مهربان ت هستم آیینه..

پی نوشت: بازنشر در سایت لینک زن

   + معصوم گلی ; ٧:۳٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٢
comment حرف هایَ ت ()

فرودِ یک فرشته..

از آخرین باری که نسخه ی آلمان یِ فیلمِ "آسمان بر فرازِ برلین" را دیده ام، نزدیک به 6 سال گذشته است، شنیدنِ دوباره ی موسیقیِ فیلم بهانه ای شد برای یادآوری.. به جرات می گویم که فیلم می تواند برای خودش یک برند باشد.. انگار که شعری را ببینی، نخوانی، ببینی.. عاشقانه ای عمیق و آرام که تلنگُرَ ت می زند، یک جاهایی سیلی ات می زند.. چند باری هم ممکن است پرت شوی گوشه ی زندان! ببینی اش حُکم ت می شود حبس به اتهام انسان-فراموشی.. اتهام نیست، جُرم ت ثابت می شود! کاری به نمادین بودنِ فیلم ندارم.. کاری به دیوارِ برلینِ کذایی ندارم.. از ماجرای جداییِ بلوک شرق و غرب هم می گذرم.. به من چه که نشانه ها.. حتی اگر سطحی نگرانه هم ببینی اش برای ت بس است دوباره عاشق کردن ت.. نماد ها به دردِ من نمی خورند، نمی خواهم بخورند، دنبالِ ساده دیدن م، ساده فهمیدن.. فرشته ای با دنیای سیاه و سفیدَ ش دل به ماریونِ بازیگرِ نقشِ فرشته می بندد، دنیای ماریون رنگی است.. تضاد.. نماها، قاب عکس اند.. فرشته برای فرشته نبودنَ ش که انسان بودنَ ش می جنگد و پیروز، انسان می شود، رنگ گرفتنِ دنیا.. سرمای اندکِ فضای فیلم مَلَس است.. تصویر های شیرینِ زندگی.. بهانه های کوچکِ خوش بودن.. صحنه ی آرامِ غرق شدن در نوشیدنِ یک فنجان قهوه.. فرمولِ لذت بردن از بودن.. دوست داشتنِ صاف و ساده، بی دغل.. انسان ی باکِر.. شعری دیدنی.. دوباره دلَ م عشق خواست.. هست.. سراغ ش رفته ام، عشق را می گویم، کمی خاک خورده است، فووووووووووت.. باز یافت.. باز یابی.. باز کشف.. هر از گاهی بُروساژ می خواهد این دل.. دل تکانی شاید..


پی نوشت اول :نام اصلیِ فیلم، "Himmel über Berlin, Der".

پی نوشت دوم : به نظر م نسخه ی آلمانی فیلم، دل نشین تر از نسخه ی هالیووی است.

   + معصوم گلی ; ٥:٠٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٢
comment حرف هایَ ت ()