برای ت می نویسم..

دمای این پُست بالاست..

پنج روز است خانه را به تسخیر درآورده ام، بدون خون و خون ریزی.. پنج روز زندگی به شیوه ی خودم، هَپی.. آن قسمت "هَپی بودن" ش را باور نکن! بیست و چهار ساعت شاید هم سی و شش ساعت، اصلا جهنم چهل و هشت ساعت ابتدایی این ماراتنِ پنج روزه از اینکه تنها ساکن زنده (به جز سانسوریا و گل ناز و حسن یوسف و باقی دوستان) ی خانه ام، آن قَدَر خوشحال بودم که فاطمه از این ذوق زدگی ام تعجب کرد، از اینکه با تو نیامدم چشمان ش گرد شد، حتی خواست توجیه ام کند که می خواهم در غار تنهایی ام باشم، بی راه نمی گفت، دنبال یک غار راحت و پر نور در انحصار خودم بودم، با یک پنج شش تایی کتاب نخوانده و چند تایی موسیقی تکراری که هیچ وقت از شنیدن شان سیر نمی شوم، کاردستی هایی که از خیلی خیلی دورترها دنبال وقت بودم برای بافتن شان، بدون دغدغه ی پخت و پز و بی غذا ماندن، بی خیالِ شب و روز شدن. بابا زنگ زد، گفت بیا پیش مان، گفتم می خواهم تنهای تنها باشم، گفتم بعدتر ها با تو می رویم پیش شان. دلم تنهایی می خواست خوب.. مامان چندباری گفت بیا پیش مان، گفتم می خواهم تنهای تنها باشم، گفتم بعدترها با تو می رویم پیش شان. به این تنها بودن نیاز داشتم خوب.. خودت هم نمی دانم چرا اصرار داشتی از حوزه ی استحفاظی ام خارج شوم، دل م تنهایی می خواست خوب.. شصت و پنج صفحه از صد سال تنهایی، ده بیست باری آقای بنفش و رومیِ دو و ممنوعات و غیر ممنوعات، آمیگورومی های بامزه، خوردن و خوابیدن خارج از نظمِ همیشگی ام، آخرِ این به در و دیوار زدن برای در خانه ماندن م شد. این پنج سال و نیم با هم بودنِ بدون دروغ در کنارت را باز هم بی دروغ می خواهم ادامه دهم، بدون تو این تنهایی مزخرف ترین تنهایی عالم بود.. یک نارنگی، شاید هم یک گردو قِل خورده و جا خوش کرده وسط گلوی م، اتراق کرده است انگار.. دل تنگ ت..

   + معصوم گلی ; ٦:۱۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٢
comment حرف هایَ ت ()

عسل- شیر

پاکت شیر را کج می کنم، با صدای قُلُپ قُلُپ، شیر است که می جهد به درون شیرجوش، یک هفت هشت قطره ای هم می پاشد دورش، می زارم ش روی کوچکترین شعله ی گاز، نگاه از شیر داخل ش بر نمی دارم، دل م به جای شیر به جوش افتاده، می ایستم بالای سرش ببینم چند مرده حلاج است!! انگار که بداند زیر نظرش دارم با ناز شروع به گرم شدن می کند. یواشکی انگشت کوچک را به دل شیر می زنم، ولرم است. عذاب وجدان می گیرم که باز هم چرکولک بازی درآوردم!! اشکال ش چیست خوب، انگشت م تمیز است!! دستم زیر چانه و آرنج روی پیشخوان، زل می زنم به سفیدی اش. دوباره تکرار عمل وقیحانه ی چند لحظه ی پیش. حتماً دارد گرم می شود. شعله ی گاز را تنظیم می کنم که مبادا دسته ی شیرجوش آبی رنگ م بسوزد. از آن طرف تر صدای شیرین زبانی های نوه ی همسایه به خنده ام می اندازد. حباب های کوچک روی شیر را که می بینم گاز را خاموش می کنم و می روم سراغ ظرف عسل. یک قاشق عسل می ریزم در لیوان. فکر کنم کم باشد. قاشق را دوباره فرو می کنم در عسل و کش می آید این طلایی شیرین. بازی ام گرفته است. شیرجوش را کج می کنم و آرام آرام گرمای ش به درون لیوان سرازیر می شود. کمی شیر اضافه می آید. محاسبات م به یک جا به جا شدنِ مثبت-منفی می بازد. همیشه از بوی شیر گرم بدم می آمد. دل م به دور ریختن چند میلی لیتر شیر اضافی راضی نمی شود. نفس م را حبس می کنم. اضافات را سر می کشم. مزه ی دوست نداشتنی گرما ی ش مور مورم می کند. قاشق را در لیوان می چرخان م. یک بار در جهت حرکت عقربه های ساعت، یک بار بر عکس. خنده ام گرفته از این بی خودک ی خوش بودن. یادم رفت، زکام شده ام انگار. به دَرَک. حرکات م اسلوموشن می شود. یاد رقص باله می افتم. کف آشپزخانه آن قَدَر لیز نیست که چرخ ی بزنم و ادای رقصیدن آنستیژیا را دربیاورم. حال م گرفته می شود. اذان را داده اند. هوا تاریک است. لیوان در دست خودم را می اندازم روی مُبل. جا خوش نکرده صدای زنگ تلفن بلند می شود. می دوم سمت اتاق خواب. نمی دانم چه می شود که شیر عسل م روی مُبل پخش می شود. جواب تلفن را نمی دهم. می نشینم روی زمین. کلافه ام. گریه ام نمی گیرد. فقط پَکرم. سرفه ام می آید. پاهای م را دراز می کنم. تصمیم می گیرم دراز بکشم. پلک ها را می بندم. حوصله ی تمیز کاری ندارم. روانَ م خوابش گرفته. سرفه ام می آید..

   + معصوم گلی ; ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٢
comment حرف هایَ ت ()