برای ت می نویسم..

دل م برای ت می سوزد بد بخت..

شده ام کانتِر ِ گول خوردن ها ی ش، هر بار که یواشک ی دِیتا را تلفن ی یا حضوری (راه های دیگر از چشم م دور می ماند لامذهب!!) می رساند به دست "می دانم که ها"، دل م می خواهد مثل این فیلم ها ی قُزمیت بزنم زیر گوش ش و بگویم بیدار شو از خواب غفلت! هر بار که خود را به درجه ی یک پادو برای فلان شرکت تنزل می دهد، دل م می خواهد یک سطل و تی بدهم دست ش و بگویم همین را می خواستی؟ تی بزن.. هر بار که خبری از رشوه گیری های ش را می شنوم، به یاد پسر های یک ساله و ده ساله اش می افتم، قربانی شدن شاخ و دُم که ندارد، دارد؟ هر بار که رئیس از ترس سر و صدا شدن و از دست دادن میز ریاست ش (این خوش بین انه اش بود!) لام تا کام اعتراض ی نمی کند دل م می خواهد بار و بندیل م را جمع کنم و کوچ کنم به سرزمین پنگوئن ها.. شکی به "مشت نمونه ی خروار" ندارم..

آیا من یک کاسه ی داغ تر از آش هستم؟

   + معصوم گلی ; ٧:۱٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٢
comment حرف هایَ ت ()