برای ت می نویسم..

خوش مزگی های سفیدِ شیر برنجی..

یک وقت هایی برای این دلِ کوچولو باید بی خیال دنیا شوی، به هیچ کس هم دخلی ندارد. یک وقت هایی برای جانِ دل ت، برنج نیم دانه خیس کنی و شیر برنج بدون شکر ی را بار بگذاری که جز خودت زیر این سقفِ دوتایی طرف داری ندارد، همَ ش بزنی که تَه نگیرد و به یاد مادر بزرگی که کم از او یاد داری یک پینچ نمک بریزی داخل ش که برکت و روزی زندگی ات به لطف خداوند زیاد شود، برای خودت پارتی بازی کنی و گلاب را بیشتر از همیشه خالی کنی توی ش و حظ ببری از عطری که دیوانه ات می کند. کاسه های شیر برنج را بچینی رو کانتِر و توی دل ت به خودت به به ی بگویی. از دما که افتاد بگذاری در یخچال که سردش برای ت دل چسب تر شود. وقت خوردن یک بار روی ش عسل بریزی و طلایی شوی.. بار دیگر مربای آلبالو با سفیدی اش، تو را صورتی دخترانه کند.. مربای بهار نارنج را از قلم نیندازی و بدون ترس ِ پر کشیدنِ بهار از آشپزخانه ات، شیر برنج ِ سفید را مهمانِ مربای مادربزرگ پز ِ هم سر کنی..

دل کوچک م تقصیری ندارد، می خواهد خوش باشد.. می گذارم خوش باشد..

   + معصوم گلی ; ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۸ بهمن ۱۳٩٢
comment حرف هایَ ت ()

جُربزه اش را دارم/ندارم..

این که حق داشته باشی به حق ت برسی و تو تصمیم بگیری که چشم ببندی روی ش و بگویی نه، این که نخواهی خواهش درون ت را بشنوی و پطروس وار خودت را، خواستن ت را قورت بدهی و بفرستی پایین مایین ها، این که مادر نشوی که برای یک بی مادر، مادری کنی والله آخرِ مردانگی است، آخرِ انسانیت است..

چند روزی است درگیری عمیق ی در دل برپاست، یک جنگ تمام عیار، خودخواهانه دنبال خواسته ی زنانه ام بروم یا دل بدهم به دختر یا پسربچه ای به دنیا آمده به جبر، به اشتباه، حاصل خودخواهیِ نمی دانم که، به فراموشی سپرده شده، تا شاید مادرانه هایم را بتوانم برای ش خرج کنم..

خدا می داند پیروز این میدان کیست..

   + معصوم گلی ; ٥:٥٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ دی ۱۳٩٢
comment حرف هایَ ت ()

سریعاً اقدام فرمایید..

دلِ صحرایی می خواهم.. از این صحرا هایی که تا کاروان شتر با بارَش، شاید هم بی بارَش، از آن رد شود و جای پاهایی روی ش بماند، بادی بوزد و شن های لغزنده بر روی هم، برقصند و جای پاها محو شود..

انگار نه انگار..

دلِ صحرایی هوس کرده ام.. از آن دل هایی که تا یک کم شعور شاید هم بی شعوری بر روی ش یورتمه رفت، بادی بوزد و شن و ماسه ها خندان و رقصان، جا ب جا شوند و دل هم صاف..

از این جای پاها خسته ام..

   + معصوم گلی ; ۸:٠٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢
comment حرف هایَ ت ()

فسقل وجب عضو، بازی ام نده!

چه معنا دارد تازگی ها هر بار که کفِ دستِ راست م می خارد، پس از مراسم بوسیدن و روی فرقِ سر کشیدن ش، خبری از پول و اسکناس نمی شود؟ یک چند روزی تمام خارید و من هم مرکزِ خارش گاه را غرق در بوسه کردم! خانم بابائی می گفت دست ت را روی شکم ت بمال که از مبدأ دل بکند و روانه شود به سوی مقصد.. قبلا ها خوب جواب می داد، نمی دانم تازگی ها کم بوس ش کرده ام یا مالیدنِ به شکم که اضافه شده، قاطی کرده است!!

"کفِ دستِ عزیز" اصلا این فُرکست های ت را نخواستم، نخار پدر جان، روان نداریم!

   + معصوم گلی ; ٧:۳٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٢
comment حرف هایَ ت ()

یک روزِ فرد از آن تک رقمی های ش..

یک روزِ غیرِ زوج، حوالی دهِ صبح، غرقِ میانِ آن همه پرونده ی روی میز، سر به زیر و چشم در چشمِ کار، حرف های یکی در میان با فاطمه، لبخند، پِچ پچ، ریسه رفتن و گاهی غرولند به جانِ آن روز، ریتمِ کُندِ تمرکز گرفتن و زور زدن برای نگه داشتن ش، زنگ گوشی دربیاید و یک اسمِ آشنا بیفتد روی دیسپلی. شاید یک سال بیشتر باشد که نشنیده بودم ش. مُردَدَم. "الو" گفتن ندارد. قبل از شنیدن ش "سلام" می دهم و رژه ای منظم از تمام خاطرات دو سال طرح در بیمارستان ی که کم مانده بود برود نوکِ کوه، قله نشین شود. یک تلخ و شیرین و کلی تجربه با سایزی شاید دابل ایکس لارج برای منِ بی تجربه. سختی هایی که "هم سر" را یک جاهایی به هِن و هِن انداخته بود، من را جان به لب. گذشت آن دو سالِ پُر از برف برای منِ سرمایی. دو سال ی که رزومه ام را از یک فارغ التحصیلِ صفر کیلومتر پرتاب کرده بود به ده سال بعدتَرَم، جلوتر، شاید هم بیشتر، چه می دانم. مبارزه می کردم با زور شنیدن و او هم می خواست مرا مثلِ طرح ی های قبلی رامِ قوانین ش کند، به گمان م نتوانست! دل م برای ش گه گاه ی می سوخت، برای خودم هم. حالا داشت پشت خط، از دورترها بعد از حال و احوالپرسی، خوش معرفتی می کرد. یکی از طرح هایی که سَرَش جان کنده بودم، داشت می شد آرتیکل. IJP را یک ماه دیگر باید چک می کردم، خودش گفت. قربان ت خدا جان، سه مقاله ای شده ام. شرمنده ی معرفتِ نادید گرفته اش. خوش خبر باشی دشمنِ گذشته.

   + معصوم گلی ; ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٢
comment حرف هایَ ت ()

عسل- شیر

پاکت شیر را کج می کنم، با صدای قُلُپ قُلُپ، شیر است که می جهد به درون شیرجوش، یک هفت هشت قطره ای هم می پاشد دورش، می زارم ش روی کوچکترین شعله ی گاز، نگاه از شیر داخل ش بر نمی دارم، دل م به جای شیر به جوش افتاده، می ایستم بالای سرش ببینم چند مرده حلاج است!! انگار که بداند زیر نظرش دارم با ناز شروع به گرم شدن می کند. یواشکی انگشت کوچک را به دل شیر می زنم، ولرم است. عذاب وجدان می گیرم که باز هم چرکولک بازی درآوردم!! اشکال ش چیست خوب، انگشت م تمیز است!! دستم زیر چانه و آرنج روی پیشخوان، زل می زنم به سفیدی اش. دوباره تکرار عمل وقیحانه ی چند لحظه ی پیش. حتماً دارد گرم می شود. شعله ی گاز را تنظیم می کنم که مبادا دسته ی شیرجوش آبی رنگ م بسوزد. از آن طرف تر صدای شیرین زبانی های نوه ی همسایه به خنده ام می اندازد. حباب های کوچک روی شیر را که می بینم گاز را خاموش می کنم و می روم سراغ ظرف عسل. یک قاشق عسل می ریزم در لیوان. فکر کنم کم باشد. قاشق را دوباره فرو می کنم در عسل و کش می آید این طلایی شیرین. بازی ام گرفته است. شیرجوش را کج می کنم و آرام آرام گرمای ش به درون لیوان سرازیر می شود. کمی شیر اضافه می آید. محاسبات م به یک جا به جا شدنِ مثبت-منفی می بازد. همیشه از بوی شیر گرم بدم می آمد. دل م به دور ریختن چند میلی لیتر شیر اضافی راضی نمی شود. نفس م را حبس می کنم. اضافات را سر می کشم. مزه ی دوست نداشتنی گرما ی ش مور مورم می کند. قاشق را در لیوان می چرخان م. یک بار در جهت حرکت عقربه های ساعت، یک بار بر عکس. خنده ام گرفته از این بی خودک ی خوش بودن. یادم رفت، زکام شده ام انگار. به دَرَک. حرکات م اسلوموشن می شود. یاد رقص باله می افتم. کف آشپزخانه آن قَدَر لیز نیست که چرخ ی بزنم و ادای رقصیدن آنستیژیا را دربیاورم. حال م گرفته می شود. اذان را داده اند. هوا تاریک است. لیوان در دست خودم را می اندازم روی مُبل. جا خوش نکرده صدای زنگ تلفن بلند می شود. می دوم سمت اتاق خواب. نمی دانم چه می شود که شیر عسل م روی مُبل پخش می شود. جواب تلفن را نمی دهم. می نشینم روی زمین. کلافه ام. گریه ام نمی گیرد. فقط پَکرم. سرفه ام می آید. پاهای م را دراز می کنم. تصمیم می گیرم دراز بکشم. پلک ها را می بندم. حوصله ی تمیز کاری ندارم. روانَ م خوابش گرفته. سرفه ام می آید..

   + معصوم گلی ; ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٢
comment حرف هایَ ت ()

رقصِ پا بر رینگ..

صحبت از یکی از اندک نقاط اشتراک مان شروع شد، داروساز بودن مان.. من در یک سیستم دولتی و او در یکی از بزرگترین شرکت های خصوصی داروسازی.. از کار حرف زدیم و مشکلات و دغدغه ها مان.. از ساعت کاری و حقوق. تا پنج ششِ عصر بیرون از خانه با کاری سنگین و پر استرس در عوض ماهیانه هشت میلیون تومان پول رایج مملکت. درآمدش برای م وسوسه انگیز بود، در دل آه ی کشیدم و یکی دو بار هم فحشی نثار عقلم کردم که چه "بله"ای و کجا گفتم! با افتخار از موقعیت شغلی اش حرف می زد، برق چشم های ش بُردِ یک گفتگوی دو نفره را نشان می داد. کم نیاورده بودم، از پنج شنبه های تعطیل و ساعات کاری کوتاه و امنیت شغلی و داشتن یک مرخصی زایمان نُه ماهه بدون استرسِ قاپیده شدنِ موقعیت شغلی توسط یک رقیب دفاع کردم.. از نگاه عاقل اندر سفیه اش معلوم بود که در دل خنده ای سر داده و یک چیزهایی هم بارَم کرده باشد. گوشه ی رینگ بودم!! خودش حرف را به بچه کشید، به دو پسر 9 ساله و 2 ساله اش. از سختی های مادر بودن گفت، حرف به این قسمت که رسید هر جمله ای که از دهانش درمی آمد بوی ناگزیری می داد. از سر کنجکاوی پرسیدم کسی کمک تان می کند. یک "نـــه" ِ گنده جواب م بود. هم پیشه ام، برای بزرگ کردن پسرها از یک مامانِ یدکی به اسم پرستار استفاده کرده بود. صبحانه و نهار و تمیز کردن خانه و ترو خشک کردن بچه ها کار مادرِ شماره ی 2 بود. یک مادر بودنِ قلابیِ یازده ساعته با خدماتِ اضافه!! حالا نوبت تعجب من بود. همسرش هم داروساز و عضو هیئت مدیره ی شرکتی خصوصی، درگیر به طوری که فقط آخر شب ها در خانه دیده می شد. ادامه داد از شدت خستگی ساعت نُهِ شب خواب است، بچه ها را هم به زور خواب می کند، همان ساعت. پس شد یک مادرِ 3 ساعته!! که قطعا خالص و مفید و شاید با کمی خوش بینی یک ساعت ی می توانست کنار پسر ها مادر بودن ش را مرور کند. نگاه متعجب م تبدیل به نگاهی ترحم آمیز شده بود.. افسوس و ناراحتی در لحن حرف های ش لول می خورد. یک پرده ی شفاف روی نگاه ش زاییده شده بود. به فکرِ بُرد نبودم. این کل کل عاقبت نداشت. از موضعِ دل داری ادامه دادم: آخر هفته ها که با آنها هستید و جبرانِ روزهای.. دوباره یک "نـــــــــه"ِ دیگر..!! این مادر نمونه آخر هفته ها را هم دربست در اختیار کلینیک زیبایی پوست و مو بود، پیِ خرید کیف و کفش و البسه، با دوستان سرگرم.. ترحم فروریخت.. شد خشم از مادری که نمی خواست مادری کند.. خشم از یک پدر و مادر قلابی.. حساب بانکی پُر، خانه ای چند صد متری مجهز به هر چه که مثلا آرام ت می کند، فلان مدلِ اتومبیلی ی که اگر یکی دو مدل هم پایین تر می بود آسمان به زمین نمی رسید، سفر به فلان کشور اروپایی که اگر مثلا می شد آسیایی از کسی بازخواست نمی شدی.. هر چه که می شنیدم برایم تبدیل به یک "چرا" شده بود.. هنوز مادر نشده ام، شاید کمی تند رفته ام، اما به این فکر می کنم که مگر برای آوردنِ انسان ی به این دنیا گردن مان زیر گیوتین است؟ خودخواهی.. چه می دانم شاید هم بستنِ دهانِ این و آن.. یا بچه آوردن که بچه آورده باشیم.. کاش می دانستم در بطن این خانواده ی چهار نفره چه می گذرد..

دارد یک چیزهایی یادمان می رود.. دارد تند و تند دور می شویم.. عجیب ترین وداع با خودمان.. با هستی..

   + معصوم گلی ; ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٢
comment حرف هایَ ت ()