برای ت می نویسم..

یک فرشته، مهمانِ من..

دروغ چرا، من مهمان دوست داشتنی که دلم برای بودن ش، برای میزبان ی کردن برای ش پر پر بزند، کم دارم. نه این که از مهمان ها و آدم هایی که مهمان م می شوند بدم بیاید، نه. اما بعضی ها جنس شان، تهِ وجودشان طلایی ست. کشش دارد، برق دارد. چند روز پیش یک مهمان طلایی داشتم، یک رتبه ی یکی، یک مهمان که نمی دانم چه دارد در عمق وجودش که جادوی م می کند، برای منِ مضطر، شفاست، برای وجودِ خاکستری ام مرهم است، آب است بر سرخی آتش م. کاش خدا باعثِ بزم م را، برای م نگه دارد، سلامت و مثل همیشه لبریز از آرامش.

+ خدایا، این شِرک که نیست، هست؟

++ میزبان مامان بودن، سخت ترین کار دنیاست..

   + معصوم گلی ; ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۳
comment حرف هایَ ت ()

اولتیماتوم!

من یکی از مخالفان سرسخت بخشیدن بی دلیل آدم ها بدون شفاف سازی و اصلاح ریشه ای مشکلات هستم! چه معنا دارد یک آدم بدون هیچ منطقی هر چه خواست و میل ش کشید عملی کند و از آن طرف هر وقت نیاز داشت و یا طبع ش اجازه داد روابط تیره و تارش را با دیگران حسنه و منور کند؟ این که به کسی فرصتِ جبران دهی و او هم با جفت پا لگد به بخت ش بزند و گذشته را دوباره تکرار کند، بخشیدن دارد؟ شاید روزگاری فقط از روی چنین انسان هایی عبور کنم، آن هم از روی ترحم و دل سوختن به حال بیچارگی شان، اما بخشش نه!

+ علل و دلایل تیرگی ها را باید رفع کرد نه این که بی خودکی و از روی بلاهت، به هم لبخند های دلقک انه بزنیم و فکر کنیم خوشیم!!

++ بدجور مانده بود سرِ دل م!

   + معصوم گلی ; ٩:۳٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٩ فروردین ۱۳٩۳
comment حرف هایَ ت ()

اعتراضِ خشمگین انه..

خیلی وقت است تلویزیون در خانه مان تقریبا بلا استفاده (به جز تماشای یکی دو تا برنامه ی خوب مثل رادیو هفت) شده است، خُب بالتبع اخبار هم به ندرت می بینم. اصلاً دروغ چرا دیگر علاقه ای به شنیدن اخبار ندارم، تناقض بین واقعیات زندگی مردم با آن چه می شنوم آن قدر زیاد است که ترجیح می دهم صورت مسئله را برای خودم پاک کنم.. فقط هر چهار پنج روز سَرَکی به برخی سایت های خبرگزاری می زنم به چند دلیل که توی دل م بماند بهتر است! امروز هم گشت می زدم و از این پنجره سَرک می کشیدم به آن یکی تا چشمم خورد به این خبر: "همایش همبستگی با تیم ملی" با کلی هم عکس! خبر را خواندم و عکس ها را که دیدم، شاخ درآوردم.. این را هم بگویم من آدمِ فوتبالی ای نیستم، البته قبل تر ها بودم اما چند سالی است والیبال و بسکتبال جای ش را در دلم تنگ کرده اند.. این همه خرج و بریز و بپاش که چه؟ همایش را می گویم.. این تیم ملی فوتبال عمراً از گروه ش بالا برود (حالا اگر صعود کرد نیایید این جا یقه ی مرا بگیرید!)، اصلا این همه افتخار نصیب تیم ملی والیبال شد، برای شان چه کردند؟ خدا وکیلی تمام افتخارات فوتبال ایران از زمان پیدایش ش در ایران به اندازه ی این سه سال والیبال می شود؟ اصلا فلسفه ی این برنامه چه بود؟ ...

+ از این دست همایش ها زیادند، می دانم، این یکی بیشتر زور داشت!

++ به خودم حق می دهم اخبار نخوانم و نشنوم و نبینم..

   + معصوم گلی ; ٧:۱۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٢
comment حرف هایَ ت ()

یک پیشنهاد نا بِ جا دارم، خدا!!

قبول دارید بعضی آدم ها فارغ از جنسیت شان و حریم ی که دارند (و البته داریم)، بوسیدنی هستند؟ 

دیروز یک دندانپزشک از نوعِ آقا، آن هم پیر، با موهای پنبه ای برفی، کم حرف و پر از حس بابابزرگ انه و از همه ویژه تر کاردرست، دندان عاقلِ من را کند و آورد جلوی چشم هایم و با یک نیم چه لحن ی سوال ی همراه با یک لبخند محو گفت "می خواهی اش" تا نشان دهد در اعماق دل این پیرمرد دوست داشتنی، یک پسربچه ی طناز وجود دارد! بعد از مراسم وداع با کمی از عقل م که گلوله شده بود توی آن دندانِ هشتِ بالای چپ، دل م می خواست یک بوس مهربانانه اش کنم، از این بوس هایی که نثار بابابزرگ ها باید کرد، البته بنده خودداری کردم و در عوض هزار بار هِی تشکر کردم و لبخند ملیح زدم و منت سرشان گذاشتم که به زودی برای کشیدن دندان عقلِ دستِ راست ی هم می روم پیش شان!!

+ کاش یک جاهایی در برخورد با نامحرم ها تبصره ای چیزی وجود داشت! خدا وکیلی نیت م خیر بود، خدا شاهد است!

++ احساس می کنم کله ام از حالت توازن خارج شده است، یعنی این یک نیم بندانگشت دندان این قَدَر وزن داشت؟!

   + معصوم گلی ; ٦:۳٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٥ اسفند ۱۳٩٢
comment حرف هایَ ت ()

دل م برای ت می سوزد بد بخت..

شده ام کانتِر ِ گول خوردن ها ی ش، هر بار که یواشک ی دِیتا را تلفن ی یا حضوری (راه های دیگر از چشم م دور می ماند لامذهب!!) می رساند به دست "می دانم که ها"، دل م می خواهد مثل این فیلم ها ی قُزمیت بزنم زیر گوش ش و بگویم بیدار شو از خواب غفلت! هر بار که خود را به درجه ی یک پادو برای فلان شرکت تنزل می دهد، دل م می خواهد یک سطل و تی بدهم دست ش و بگویم همین را می خواستی؟ تی بزن.. هر بار که خبری از رشوه گیری های ش را می شنوم، به یاد پسر های یک ساله و ده ساله اش می افتم، قربانی شدن شاخ و دُم که ندارد، دارد؟ هر بار که رئیس از ترس سر و صدا شدن و از دست دادن میز ریاست ش (این خوش بین انه اش بود!) لام تا کام اعتراض ی نمی کند دل م می خواهد بار و بندیل م را جمع کنم و کوچ کنم به سرزمین پنگوئن ها.. شکی به "مشت نمونه ی خروار" ندارم..

آیا من یک کاسه ی داغ تر از آش هستم؟

   + معصوم گلی ; ٧:۱٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٢
comment حرف هایَ ت ()

بر پیشانی ام چیزی دیده ای؟

من گولِ آن چشم های درشت و مشکینِ محصور در کُلی مژه ی رِی کرده را نمی خورم،پلک های سنگین ت را هی نبند و باز کن، آن هم تند تند. من گولِ آن قدِ رعنای مزین به هیکل تراش خورده ات را نمی خورم. هی نیا و برو. قِرِ موجود در کمرِ خود را کنترل بفرما. از دست ش کاری بر نمی آید. باور کن. من گولِ آن صدای پر از ناز و کرشمه ات، آن نفس های برنامه ریزی شده ی طنازت را نمی خورم. دست ت برای م روست. با توام دوست عزیز. من گولِ آن چرب زبانی های دِمُده ات را نمی خورم. لب خند های یکی در میانِ بین خالی بندی هایت، خَرَم نمی کند. به جان تو. تاکید می کنم گول نمی خورم. حتی اگر یک قرارداد کوتاه مدت با نمی دانم کجا بسته باشی و لباس حوری ها را چند ساعتی کرایه کرده باشی و مثل فرشته ها نرم نرم ک، اَنجلین وار رو ب رو یم سبز شوی، گول که نمی خورم هیچ، به صورت کاملا رسمی شکایت کتبی و شفاهی ام را روانه ی بارگاه ملکوتی سِند می کنم تا بدانی کلا پیگرد قانونی داری!! من گول خورَ م برای تو دوستِ دو رو نه تنها مَلَس نبوده که از هندوانه ی ابوالجهل هم به مراتب تلخ تر می باشد.. باور کن.. نگاه ت فریاد می زند.. آن قلبِ لعنتی ات، آن ضربان ریتمیکِ لعنتی تَرَش از چند قدمی بوی تعفن می دهد.. لطفا کمی آن ور تر.. خفه ام کردی.. تاریخِ اکرانِ فیلم های درجه ی سه ات تمام شده است.. دست ها بالا..

   + معصوم گلی ; ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢ آبان ۱۳٩٢
comment حرف هایَ ت ()