برای ت می نویسم..

خورشید خورشید، تابانِ تابان..

آخیــــــ ش.. بالاخره تمام شد.. یادم می افتد به صفحه ی آخرش که رسیدم راضیِ راضی نفس م عمیق، عمیق تر شد..

یک کتاب دیگر از "خالد حسینی"ِ افغان.. قصه ی زن افغانِ درگیر در جنگ های داخلی و خارجی.. قصه ی زن افغان که درد، برقَع اش می شود.. قصه ی ستم های جنسیت ی و اختلاف فرهنگی و طبقات ی به زنِ افغان.. قصه ی رنج های حرامی بودنِ مریم ی "حرامی" که می رسد به لیلا یی "حلال زاده"، تقابل جالبی است.. و کُنش و واکنش این دو، تا انتهای داستان.. با این که "بادبادک باز" (کتابِ دیگری از خالد حسینی) زودتر به دستم رسید، آن قدر نخواندمَ ش تا "هزار خورشید تابان" (با اسمِ اصلیِ "هزار خورشیدرو") جای ش را گرفت! جایی خواندم که نویسنده گفته بود داستان، اقتباس ی است از گفتگوهای ش  با زنِ افغان.. شاید چون تنها شنیده ها ی ش را نوشته باشد، در بعضی قسمت ها کمی داستان بالیوودی به نظر بیاید، اما نمی شود از نثرِ روان و زیبا ی داستان به راحتی گذشت..

این بیت از صائب تبریزی بهانه ای بود برای نویسنده، برای نام کتاب ش:

حسـاب مه جبینان لب بامش که می داند

دوصد خورشیدرو افتاده در هر پای دیوارش

خبر ها زیاد است، روز ها شِکرین.. شُکر.. دل م روشن است.. شُکر..

   + معصوم گلی ; ٥:٥٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٢
comment حرف هایَ ت ()