خورشید خورشید، تابانِ تابان..

آخیــــــ ش.. بالاخره تمام شد.. یادم می افتد به صفحه ی آخرش که رسیدم راضیِ راضی نفس م عمیق، عمیق تر شد..

یک کتاب دیگر از "خالد حسینی"ِ افغان.. قصه ی زن افغانِ درگیر در جنگ های داخلی و خارجی.. قصه ی زن افغان که درد، برقَع اش می شود.. قصه ی ستم های جنسیت ی و اختلاف فرهنگی و طبقات ی به زنِ افغان.. قصه ی رنج های حرامی بودنِ مریم ی "حرامی" که می رسد به لیلا یی "حلال زاده"، تقابل جالبی است.. و کُنش و واکنش این دو، تا انتهای داستان.. با این که "بادبادک باز" (کتابِ دیگری از خالد حسینی) زودتر به دستم رسید، آن قدر نخواندمَ ش تا "هزار خورشید تابان" (با اسمِ اصلیِ "هزار خورشیدرو") جای ش را گرفت! جایی خواندم که نویسنده گفته بود داستان، اقتباس ی است از گفتگوهای ش  با زنِ افغان.. شاید چون تنها شنیده ها ی ش را نوشته باشد، در بعضی قسمت ها کمی داستان بالیوودی به نظر بیاید، اما نمی شود از نثرِ روان و زیبا ی داستان به راحتی گذشت..

این بیت از صائب تبریزی بهانه ای بود برای نویسنده، برای نام کتاب ش:

حسـاب مه جبینان لب بامش که می داند

دوصد خورشیدرو افتاده در هر پای دیوارش

خبر ها زیاد است، روز ها شِکرین.. شُکر.. دل م روشن است.. شُکر..

/ 5 نظر / 14 بازدید
غزاله

ای کسانی که کتاب آدم رو قرض می گیرید..جون هر کی دوست داری پسش بیار خودم هنوز نخوندم. پ.ن.کتاب باد بادک بازم دست دوست عزیزیست.خواستم از این تریبون استفاده سو استفاده کنم.;)

یک تجربه ساده

خالد حسینی واقعا قلم خوبی داره، آدم میخکوب میشه وقت خوندن کتابهاش. من بادبادکباز روخوندم و باهاش اشک ریختم، این هم اگه گیر بیارم میخونم.مرسی.

دونه دونه

سلام عزیزم. من زهرا هستم از وبلاگ بپز بدوز بباف. در مورد کیف موبایلی که گفتین مبهمه توی سایت دونه دونه که آدرسش رو گذاشتم یه کیف موبایل جدید گذاشتم که دستور بافتش مثل همینه ولی با تصویر گذاشتم شاید براتون راحت تر باشه. اخه دیگه مطالب این وبلاگ آپدیت نمیشه. در مورد هزار خورشید تابان هم باید بگم یکی از بهترین کتاب هایی هست که توی تمام عمرم خوندم. البته من این کتاب رو به زبان انگلیسی خوندم که واقعا متنش روان و بی نظیر بود . امیدوارم خدا فرشته ای که منتظرش هستید رو به زودی بفرسته

نسیبه بانو

دختر خاله عزیزم سلام.ممنون که کتابت رو امانت میدی منم بخونم[نیشخند]قول میدم امانت دار خوبی باشم[شوخی][ماچ]

یک تجربه ساده

ممنون معصوم جان، آبشار اشک به خاطر پسر لب شکری که اسمش را فراموش کرده ام. البته جاهای دیگر هم اشک آور بود، لذا پیشنهاد میکنم، کتاب رو یه جای خلوت بخونید، من که از پوزخندهای همسرم نگران بودم، البته مردها سرسختانه کتاب میخونن و زنها رو درک نمیکنن[گریه]